تبلیغات
نیمه تاریک؛ وب نوشته های مجید سلیمانی - مطالب شعر و ادبیات
 

 

 

 
 

پایان ِ راهِ نرفتن

 
یا رفیق من لا رفیق له
از گفتن و شنیدن، گوش دنیا كر شده است.
این روزها گوش دنیا فقط سكوت را می پذیرد. سكوتی كه از نهادِ دانستن هم بر نیامده باشد. چشم دنیا هم نمی بیند. از بس به نگاههای احمقانه تن داده است و خود را اسیر قفسی ساخته كه راه گریزی ندارد، برای آنانكه به فكر گزیری نیستند.
دنیایی را می بینم كه دست و پای افلیجش، مرا ناامیدانه، امیدوار ِ نرفتن راهی می كند كه پایانی برای آن متصور نیست. پس نمی روم به راهی كه نباید رفت. راهی كه با گوش و چشم و دست و پای كر و كور و افلیج، راهی از پیش نمی برد.

***
نمی دانم چرا داستان غم انگیز غرور پرواز را كسی نمی داند. چكاد هیچ كوهی نیست كه پذیرای آشیانه پرنده بلندپروازی باشد كه دلشده غروب غم انگیز كوه است.
پرنده می پنداشت چكاد كوه آخرین منزلگهی است كه می تواند آشیانه اش را در آنجا استوار سازد، به تماشا بنشیند و خود را فریاد كند. اما آروزهایش در دلش شكست. صدای شكستن شیشه دل پرنده، هنوز از اعماق قلبش شنیدنی است. پرنده هنوز هم نفس می كشد. امیدوار است. اما نه اینبار به خاطر فتح قله كوهی كه پیوسته ایستاده است و رنج سكوتی سكون را تحمل می كند. كوهی كه خود گرفتار سردی سرمایی است كه او را دلگرم رفتن نمی كند.
بلكه او قله ای را یافته است كه در قلبش، او را فریاد می كرد. اما گوشی نبود كه بدهكار قله قلبش باشد.


و هنوز منتظر...هنوز انتظار

 
باور می‌کنی که خسته‌ایم! اگر امروز نیایی، دل‌هایمان بیشتر می‌شکند. می‌دانم که می‌بینی و هوادار و غم‌گسار مایی از دور! اما تا کی؟ امروز بیا که جمعی به تحریف تو مشغولند و جمعی در تضعیف. ایمان دارم که هیچ‌یک کارگر نمی‌افتد. اما دل نحیف ما در این تحریف و تضعیف، در داغ تنهایی می‌سوزد.
امروز، در انتهای تاریخ و در نهایت تحریف و تضعیف و تزویر و تکفیر، به انتظار قدومت نشسته ایم.



خداحافظ سقوط!

 
در تزاحم نفس، نفس نفس می‌زنم و قلبم، هنوز در داغ عشق آغازین، با نگاه کوتاه تو، با آتش تو، می‌سوزد. رهایم کن!
گاهی با اشک، قطره قطره بر آتش هجمه می‌کنم و زیر لب، هیمه آتش فراهم می‌کنم. در «تناقض» وجود خود گرفتارم. رهایم کن!
چنگ می‌زنم بر آتش عشق تو.
خداحافظ سقوط!

استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر ماخذ و درج لینک بلامانع است.


سهم سكوت

 
همیشه سهم من سكوت است
گاهی عجز
گاهی لابه
یا التماس

تو را همیشه ترجیح داده ام
با سهمی از جنس سكوت

این بار تو را فریاد می زنم
در رساله عشق تو
سكوت در لجن جلبك رنگان بی مغز جایز نیست


برای همین روزها؛ دیروزها و امروزها

 
من هنوز اثر محوی كه تو در خاطرم گذاشتی
نگه داشته ام در ذهن
حفظ كرده ام در یاد
*   *   *
دیروز هنگام سحر
در پیچش زوزه بی صدای باد
در اثر تو محو بودم
درگیر ذهن اسیر از پرواز
*   *   *
امروز عقل را حلق آویز گناه آغازین می كنم
بی آنكه در حلقه خویشتن
در نگاه محو تو
بی اثر شوم

باز هم امروز!
هنگام سحر
در هر آنچه كه محو اثر تو باشد
بی اثر می شوم

سالهاست كه امروز و دیروز
و شاید هم «پس فردا»
در اندیشه لختی سكوت
در بی انتهای سختی سكون
در انتظار محو شدن نشسته ایم

24/5/88


تمام دیشب بیدار بودم

 
برای کسی که دیروز دور و دورتر شد

تمام دیشب بیدار بودم
از حزنی که مرا فرا گرفت

در فکر غوطه ور
در حیرت بودم از درد بی پایان

عشق را چه شده است که زیر پا لگد مال می شود

از ظهر جمعه تا غروب جمعه وقتی نیست؛ شاید چند ساعت
خسته ایم بخدا

دیروز زیر ستیغ آفتاب
ظهر جمعه
عشق را زیر دست و پا قربانی کردند

او هم از جرگه یاران خارج شد
رفت با آنها
دور شد از ما

یادم میاید که سالهاست او را با فاصله نگاه می کردیم!
ما و عشق اینجا
او فرسنگها دورتر
از عشق سالهاست که رد شده است
زیر پا لگد مال

و اما امروز
می آییم و می نشینیم بر حلقه عشق
زیر پا لگد مال شدن مال ماست!

عمریست که زیر پا له می شویم

جمعه
در اوج غربت آفتاب
با عشق منتظر رفت و آمد عشق می مانیم




  • تعداد کل صفحات:2 
  • 1  
  • 2  

نظرسازی!
    تغییرات صورت گرفته گرافیکی در سایت را چگونه ارزیابی می کنید؟



اینم آمار ما!
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :