همیشه فکر میکنم آدمهایی که میخواهند دروغ بگویند، راحت یک عینک دودی روی چشمشان میزنند تا مردمک چشمشان پیدا نباشد. نور خورشید اصلا بهانه است!
لب و لپ هم عمرا جواب نمیدهد. لپ که اوضاعش به هم ور است! لب هم این روزها کلا جزء مصنوعات است و هزار جور رنگش میکنند! هر روز دارد به رنگی در میآید. راحت هم بالا و پایین میرود. بعضی وقتها جوری رنگش میکنند که آدم فکر میکند که همیشه در حالت لبخندی عاشقانه است. خلاصه اینکه برایم سخت شده که صحت اطلاعات را با چه بسنجم! امان از دست مصنوعات ذهنی و فکری. گند زده است به فکر ما!
باز حرفش را تکرار میکند و لگدی به پایم میزند. هوش از سرم میپرد. ورانداز مجددی میکنم و میگویم: درک حرفهای یه آدم بیچشم و رو برایم سخت است! عصبانی میشود و عینکش را بر میدارد و داد میزند: بیچشم و رو خودتی! میخندم و میگویم که «حالا شد! حالا دارم چشماتو میبینم». خندید و بر خلاف ظاهرش، سریع منظورم را فهمید و لحظهای ساکت شد. چشمهایمان به هم دوخته شد. نگاهی کاملا برابر. با اینکه حالت چشمانش را هم با خط و ... تغییر داده بود. اما مردمکش هنوز کار میکرد.
همه حرفهایش دروغ بود.
استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر ماخذ و درج لینک بلامانع است.

می خواهم کله ام را به دیوار بکوبم. اعصاب و روانم خرد و خاکشیر است. اصلا من را چه به نظر دادن! به من چه که فلانی چه می گوید و بهمان آدم از خدا بی خبر، دین و ایمانش را توی چهار راه نزدیک خانه شان حراج کرده است. می گویند دختر فلانی هم جدیدا کمی به خودش آمده و کنار خیابان، منتظر می ماند! حالم در مجموع گرفته می شود. می خواهم استراحتی کنم. اما نمی دانم چرا نمی شود. حس می کنم مغزم نم کشیده...
روزنامه را باز می کنم. صفحه دو که اصلا به درد خواندن نمی خورد. یکی می خواهد بیاید و یکی برای آمدن ناز می کند. یکی نیست به این پدرآمرزیده ها بگوید می خواهی بیا، می خواهی نیا! چرا وقت ملت مومن و همیشه در صحنه را می گیری. اه! اصلا این روزنامه خواندن هم کار بیهوده ای است. این روزها فکر می کنم که کلا خواندن کار الکی و پیش پا افتاده ای محسوب می شود.کتاب هم که سرانه خواندنش ته کشیده! اصلا توی این کتاب ها مگر چی می نویسند که وقتمان را تلف تفکرات افلاطونی و متوهم یک عده آدم سرخوش کنیم که معلوم نیست اصلا هدفشان برای نوشتن چیست. همه دارند می گویند که نویسنده جماعت دارد وقتش را تلف می کند، اما گوش این جماعت بدهکار شنیدن این حرفا نیست. آخر مگر بیکارید که کتاب بنویسید و به طرفهالعینی خمیر شود و از آن دستمال کاغذی یا زبانم لال، دستمال توالت خلق الله شود. خلاصه اینکه دل خوش سیری چند؟
دارم کم کم به این نتیجه می رسم که خر شعورش کم و بیش از ما بیشتر است! البته آن هم منطق خودش را دارد. فکرش را بکنید! خوتان را لحظه ای در منظومه فلسفی منطقی جماعت خران تصور کنید. یونجه را بار شما می کنند تا دست آخر کاهی نصیبتان شود. تازه یونجه را هم به زور، شاید هفته ای یکبار بریزند توی حلق مبارکتان! شما هم گوشتان دراز می شود و هی حمالی دیگران را می کنید. منطق دنیایی ما به اصطلاح انسانها هم مگر غیر از این است؟ از کجا معلوم؟ شاید خر بیشتر بفهمد.
خلص کلام اینکه؛ خریت به اصطلاح این انسانها – که خود را تنها تخم دو زرده تاریخ می داند – دارد بدجوری اعصابم را به هم می ریزد. خدا وکیلی، مصداق نخواهید که حال این جور کارها را ندارم.
انتشار شماره 17 گزارش راهبردی رسانه دوم شهریور 90
ظرفیتها و محدودیتهای سینمای ایران در روایت داستانی و تکنیکی انگارههای مهدوی بیست و چهارم تیر 90
آئین دینداری؛ از اجتماعات تا ساختارهای رسانهای تلویزیون پنجم فروردین 90
در خدمت و خیانت فستیوال؛ تاملاتی در باب جشنواره فیلم فجر بیست و دوم بهمن 89
بازنمایی گفتمان سنت اسلامی از تجربه دینی در سینمای ایران؛ تحلیل گفتمان فیلم زیر نور ماه شانزدهم بهمن 89
نفوذی؛ مقدمهای بر بسط نگاه گفتمان انقلاب اسلامی در بیان هنری چهارم بهمن 89
جهانیشدن؛ از نوسازی مدرن تا گفتمان انقلاب اسلامی بیست و یکم دی 89
بگذار تا سرنگون شویم! یازدهم دی 89
یک سری دغدغه یازدهم دی 89
تاملی كوتاه بر بنیانهای تئوریك در تفكر سینمایی شهید آوینی نوزدهم آذر 89
دو هفته و چهار روز! چهارم آذر 89
رسانه ملی، مناسبتها و مسئلهای مبهم به نام مجموعه های داستانی فاخر بیست و یکم آبان 89
انتشار کتاب مجموعه مقالات بررسی راهکارهای تحقق رسالت مطبوعات در جمهوری اسلامی ایران چهاردهم آبان 89
لیست آخرین پستها
- کل بازدید :
- بازدید امروز :
- بازدید دیروز :
- بازدید این ماه :
- بازدید ماه قبل :
- تعداد نویسندگان :
- تعداد کل پست ها :
- آخرین بازدید :
- آخرین بروز رسانی :
تبلیغات

