حکایات العلوم فی اراجیف مقام الاصحاب التخیل (1)
دهان گشاد و هیچ نگفت. بار ثانی وی را پرسیدندی، باز هیچ نگفت تا مرتبه سوال کثیر نمود. پس حکیم دهان گشاد و یک کلمه بر زبان راند: «تخیل»
مریدان بر سر و مغز خود و همقطاران زدندی و مدهوش گشته و ایضا بعضی نیز از فرط معرفت، بر پای و گل افتاده، تمارض نموده، خود به بیهوشی زدند!
حکیم دهان گشاد و زیر لب زمزمه نمود که خاک بر آن سر شما! ناگفته حدیث به پایان میبرید و در غفلت خویش مغروق میگردید.
ادامه دارد...
منطق حمار

می خواهم کله ام را به دیوار بکوبم. اعصاب و روانم خرد و خاکشیر است. اصلا من را چه به نظر دادن! به من چه که فلانی چه می گوید و بهمان آدم از خدا بی خبر، دین و ایمانش را توی چهار راه نزدیک خانه شان حراج کرده است. می گویند دختر فلانی هم جدیدا کمی به خودش آمده و کنار خیابان، منتظر می ماند! حالم در مجموع گرفته می شود. می خواهم استراحتی کنم. اما نمی دانم چرا نمی شود. حس می کنم مغزم نم کشیده...
روزنامه را باز می کنم. صفحه دو که اصلا به درد خواندن نمی خورد. یکی می خواهد بیاید و یکی برای آمدن ناز می کند. یکی نیست به این پدرآمرزیده ها بگوید می خواهی بیا، می خواهی نیا! چرا وقت ملت مومن و همیشه در صحنه را می گیری. اه! اصلا این روزنامه خواندن هم کار بیهوده ای است. این روزها فکر می کنم که کلا خواندن کار الکی و پیش پا افتاده ای محسوب می شود.کتاب هم که سرانه خواندنش ته کشیده! اصلا توی این کتاب ها مگر چی می نویسند که وقتمان را تلف تفکرات افلاطونی و متوهم یک عده آدم سرخوش کنیم که معلوم نیست اصلا هدفشان برای نوشتن چیست. همه دارند می گویند که نویسنده جماعت دارد وقتش را تلف می کند، اما گوش این جماعت بدهکار شنیدن این حرفا نیست. آخر مگر بیکارید که کتاب بنویسید و به طرفهالعینی خمیر شود و از آن دستمال کاغذی یا زبانم لال، دستمال توالت خلق الله شود. خلاصه اینکه دل خوش سیری چند؟
دارم کم کم به این نتیجه می رسم که خر شعورش کم و بیش از ما بیشتر است! البته آن هم منطق خودش را دارد. فکرش را بکنید! خوتان را لحظه ای در منظومه فلسفی منطقی جماعت خران تصور کنید. یونجه را بار شما می کنند تا دست آخر کاهی نصیبتان شود. تازه یونجه را هم به زور، شاید هفته ای یکبار بریزند توی حلق مبارکتان! شما هم گوشتان دراز می شود و هی حمالی دیگران را می کنید. منطق دنیایی ما به اصطلاح انسانها هم مگر غیر از این است؟ از کجا معلوم؟ شاید خر بیشتر بفهمد.
خلص کلام اینکه؛ خریت به اصطلاح این انسانها – که خود را تنها تخم دو زرده تاریخ می داند – دارد بدجوری اعصابم را به هم می ریزد. خدا وکیلی، مصداق نخواهید که حال این جور کارها را ندارم.
تبلیغات 