یازدهم آذر 88
چشمهای خالی از احساس
از زیر عینک بزرگ دودیاش، چشمش پیدا نیست که بدانم عکسالعملش چیست! نمیدانم با گفتن این حرف دارد مرا مسخره میکند یا نه. از چشم آدمها همیشه دنیایی برایم روشن میشود. تنها سوراخ ذهن آدم، اصلا چشمش است. میشود جریان فکر در مغز را در آن مشاهده کرد. خلاصه اینکه سیگنالش قوی است!
همیشه فکر میکنم آدمهایی که میخواهند دروغ بگویند، راحت یک عینک دودی روی چشمشان میزنند تا مردمک چشمشان پیدا نباشد. نور خورشید اصلا بهانه است!
لب و لپ هم عمرا جواب نمیدهد. لپ که اوضاعش به هم ور است! لب هم این روزها کلا جزء مصنوعات است و هزار جور رنگش میکنند! هر روز دارد به رنگی در میآید. راحت هم بالا و پایین میرود. بعضی وقتها جوری رنگش میکنند که آدم فکر میکند که همیشه در حالت لبخندی عاشقانه است. خلاصه اینکه برایم سخت شده که صحت اطلاعات را با چه بسنجم! امان از دست مصنوعات ذهنی و فکری. گند زده است به فکر ما!
باز حرفش را تکرار میکند و لگدی به پایم میزند. هوش از سرم میپرد. ورانداز مجددی میکنم و میگویم: درک حرفهای یه آدم بیچشم و رو برایم سخت است! عصبانی میشود و عینکش را بر میدارد و داد میزند: بیچشم و رو خودتی! میخندم و میگویم که «حالا شد! حالا دارم چشماتو میبینم». خندید و بر خلاف ظاهرش، سریع منظورم را فهمید و لحظهای ساکت شد. چشمهایمان به هم دوخته شد. نگاهی کاملا برابر. با اینکه حالت چشمانش را هم با خط و ... تغییر داده بود. اما مردمکش هنوز کار میکرد.
همه حرفهایش دروغ بود.
استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر ماخذ و درج لینک بلامانع است.
همیشه فکر میکنم آدمهایی که میخواهند دروغ بگویند، راحت یک عینک دودی روی چشمشان میزنند تا مردمک چشمشان پیدا نباشد. نور خورشید اصلا بهانه است!
لب و لپ هم عمرا جواب نمیدهد. لپ که اوضاعش به هم ور است! لب هم این روزها کلا جزء مصنوعات است و هزار جور رنگش میکنند! هر روز دارد به رنگی در میآید. راحت هم بالا و پایین میرود. بعضی وقتها جوری رنگش میکنند که آدم فکر میکند که همیشه در حالت لبخندی عاشقانه است. خلاصه اینکه برایم سخت شده که صحت اطلاعات را با چه بسنجم! امان از دست مصنوعات ذهنی و فکری. گند زده است به فکر ما!
باز حرفش را تکرار میکند و لگدی به پایم میزند. هوش از سرم میپرد. ورانداز مجددی میکنم و میگویم: درک حرفهای یه آدم بیچشم و رو برایم سخت است! عصبانی میشود و عینکش را بر میدارد و داد میزند: بیچشم و رو خودتی! میخندم و میگویم که «حالا شد! حالا دارم چشماتو میبینم». خندید و بر خلاف ظاهرش، سریع منظورم را فهمید و لحظهای ساکت شد. چشمهایمان به هم دوخته شد. نگاهی کاملا برابر. با اینکه حالت چشمانش را هم با خط و ... تغییر داده بود. اما مردمکش هنوز کار میکرد.
همه حرفهایش دروغ بود.
استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر ماخذ و درج لینک بلامانع است.
تبلیغات 